تبليغاتX
داروگ

پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 23:56
این بار برای تو می نویسم ... برای تو که همه چیز من شدی ... برای چشمهایت ، صدایت ، حرفهایت ، دستهایت ، برای قدمهایت ...

کوه شدم ، کوه شدن دردآور است ... بار تمام جهان را کشیدن ، مجال رویا نمی دهد ... رویای تو ... رویای چشمهایت ، صدایت ، . . .

پشت شیشه ی "گل رضاییه" باران می بارد ... زمین خیس است ... زمین سردش است ... من اما گرم گرمم ... دلم برای کارهای نکرده تنگ است اما گل رضاییه راحتم می کند ...


سه ماه کوشش کردم ، خودم را به در و دیوار زدم ... مغزم را پر از فکر و دلم را پر از حرف کردم اما نتوانستم مزخرفی توی این خراب شده بنویسم ...

خوابم می آید...چشمهایم خیس شده ... پشت شیشه ی گل رضاییه باران می بارد ...

یعقوبم را از ما گرفتند ... جایی برای او در این خاک نبود ... کشتندش و انکارش کردند ... وجودش را انکار کردند ... بودنش را انکار کردند ... و من خواب او را می بینم ... هر شب ... گریه می کنم ... شب ها ... شب ها که تنهایم ... یعقوب می خندید ... گریه ی مرا کسی نباید ببیند ... یعقوب می خندید ... خنده هایش را کشتند ... شوخی هایش را تیر باران کردند ... پشت شیشه ی گل رضاییه باران می بارد ...


عاشقم باش ... ظلمت ، جهنمی ست ... کنارم باش ... روزگارم باش ... باورم کن ... همه چیز این زمین اضافی ست ... تنها من و تو روی این خاک هستیم ... دریایی از کلام باش که شعرم را لبریز کند ...

اینجا تهران است ... پشت شیشه ی گل رضاییه باران می بارد ...

از چشمهای من هم ... پشت پرده ی چشمم تو را می بینم ... تو را و یعقوب را ... و انعکاسی از رنگ آسمانی که روی اسم من و تو افتاده و باران پشت شیشه ی گل رضاییه خیسش کرده ...

 

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |
جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 4:29
 

دریای شور انگیز

فریاد بزن

آفتاب بی رحم است

قطره قطره محو خواهی شد

 

دستت را به من بده

من و تو با هم

خورشید را خیس خواهیم کرد ...

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید / یک نفر امروز جان سپرد
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 20:54
                                                                                                     برای دلارا دارایی

                                                                                               که به جرم یک اشتباه

                                                                                                صبح امروز اعدام شد

 

به آسمان بگویید دیگر نبارد

دلارا - زندانی رنگ ها - رفته است

و من تا ابد

به جای همه ی ابرها گریه خواهم کرد .

 

چاقویی به من بدهید

می خواهم نقاشی هایش را پاره کنم

رنگ چشمهایش

دیگر عکس هیچ قابی را نقاشی نخواهد کرد .

 

بس است دیگر

جوان مردن دیگر بس است

مسیر خانه ی تو کوتاه بود

برای خوابیدن

هنوز طعم بیداری را نچشیده بودی .

 

خداحافظ بانوی رنگ و شعر

                                   خداحافظ

بوم های نقاشی ات نم کشیده است

طرح های تازه ات را به هیچ کس نشان مده

ما قدر رنگ های تو را ندانستیم ،

و من امروز

بیش از همیشه از جمعه ها می ترسم .

                                                                                       جمعه ۱۱ اردیبهشت ۸۸

 

پا نوشت : امروز رضا سید حسینی هم از پیش ما رفت . واقعا متاسفم که این استاد بزرگ را از دست دادیم. اما خبر اعدام دلارا آنقدر وحشتناک بود که رمقی برای غصه ی دیگری باقی نگذاشت.

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |
یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 14:7
                                                                                                 

                                                                                                                 به : ا.م

 باید به سکوت گنجشکان عادت کنم ،

کلاغ های پیر

رسم آواز خواندن را یاد گرفته اند .

حالا چاقوی شب

به مبارک باد رگ های نور می آید .

 

تو می دانستی

نه برای زندگی

من برای شعرهای هر روزه مان می مردم

و از سکوت

به همهمه ی دستانت می رسیدم .

 

کلاغ های پیر

به کشتن آواز گنجشکان نیاز دارند ...

                                                                                               شنبه ۲۱ فروردین ۸۸

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |
یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 0:22
 

سرد و بی روح - مثل انسانی که در کنار خیابان نشسته است و گدایی می کند . می خواهم خالی از هر آنچه باشم که جز من است ... سکوت سرشار از ناگفته هاست ؟؟؟!!!! حیوانات آسمانی در اطراف سرم مارش نظامی می روند ... هوا گرفته و زندگی پست است ... تاریک می شود و دوباره روشن می شود ... و ده بار این رفت و آمد تکرار می ...


از خواب برخاستم ... گرسنگی و تشنگی و بی سیگاری بدترین عذاب های دنیا هستند ... حضور کسی را در کنارم حس می کنم ... می دانم کیست اما نمی بینمش ...


چه دردی دارد کودکی در خیابان پاهایت را بگیرد و کمک بخواهد و پولی نداشته باشی که به او بدهی ...


آنروز وقتی مشت و مالش دادم گریه ام گرفت ... روی تخت بیمارستان آروم و بی صدا نشسته بود و تکان نمی خورد ... استخوانی بود که پوست بر روی آن کشیده بودند ... رگ و پی و گوشت و خون جای خود را به سلول های استخوان نیکوتین و لشگر سرطان و غیره داده بودند ... مثل تعویض حکومت ها که می روند و می آیند و ضررش را مردم باید بدهند ... آن ها جایگزین هم شده بودند و او در حال احتضار بود ...


هفته ی بعد دیگر قدرت نشستن نداشت ... تنها می توانست سرش را ...


دلم براش تنگ شده ...


آه مادر خسته ام ... تمام کوه های دنیا روی دوش پسرت سنگینی می کند ... هوای عاشق شدن در سر دارم ... می خواهم عاشق کسی شوم که وجود ندارد ... آن های که هستند ، معشوقه های خوبی برایم نبودند ...

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 ساعت 23:4
 

پدر برف امسال را ندید !

و خون سرطانی رنگش ،

ابرهای امشب را قرمز کرده است !

 

آسمان پر است از ابری

که برای تسلیت می گرید .

پدر با تمام دانه های برف به زمین باز می گردد

و روی شاخه ها و خیابان ها می نشیند

و به زندگی نکرده اش می خندد !

 

پدر برف امسال را ندید

و دانه های برف نمی دانند

نشانی گورستان کجاست ؟

که لب های تشنه اش را تر کنند .

 

پدرم

کمربندت را ببند !

سفر آغاز گشته است . . .

                                                                                              ۱۶ بهمن ۱۳۸۷

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |
سه شنبه یکم بهمن 1387 ساعت 3:20
 

بیزارم . از تمام آنچه بود و هست و خواهد بود . زندگی مثل یک مته ی فلزی مغزم را می تراشد . به هر طرف جهان که نگاه می کنم ، جز کثیفی و پلشتی چیزی نمی بینم . در خواب می بینم که تک تک بستگانم نقاب از روی صورتهایشان بر می دارند و از پس آن چهره های دهشتناکشان نمایان می گردد . به راستی فاصله ی بین عقل و جنون چقدر است ؟؟؟

همگان کمر به قتل من بستند . از مادر و خواهر و دوست و همسایه و ...

همه چیز از یک عدم به وجود آمد و این وجود به مرحله ای از سیاهی رسید که بارها دعا کردم که کاش به همان عدم باز گردیم ... کاش راه حلی برای تمام این مشکلات بود . آیا تمام این ها که می اندیشم و می نویسم ، نوعی استقصای بیهوده است ؟ کاش چهره ی مرگ غماز روزی پرده از تمام مکنونات جهان بردارد و در سکوت به خواب رویم .

دلم هوای مردن دارد که مرگ تنها علاج این تلخی دائمی است :

فاسقان همه در کار فتح می مانند

آن که پاک است به بادافره جرمی نابخشودنی مجازات می گردد

می بینی؟!

دنیای ما این است ...

کجای کار را اشتباه کردم که اینگونه مجازات می شوم؟وقتی تکه سنگی به آب می افتد ، آب خراش بر می دارد و مدت زمانی خواهد گذشت تا به حال اول باز گردد . آیا من به حال اول باز خواهم گشت ؟ آیا پای در جهانی دن کیشوتی خواهم گذاشت ؟


بدنم می سوزد و بیشتر از آن دلم . دلم را مار گزیده ... ماری افعی که چکه ای از زهرش دریا را خشک می کند . درمانش را نمی دانم . آنقدر می دانم که به حال احتضار رسیدم . دنیای زندگان را همچون غاری تاریک می بینم  که هرگز مشخص نخواهد شد چه چیزی به راستی در آن وجود دارد . زهر ، کم کم ، تمام جانم را پر می کند . کاش فردی از گور بر می خواست یا از دنیای دیگری متولد می شد ، یا پادزهری کشف می شد که پاسخگوی نیاز من باشد . اما می ترسم . می ترسم که به قول سعدی : " تا تریاق از عراق آورده شود ، مار گزیده بمیرد ... ."


پدرم مرد ... ده روز پیش ... مرگش چنان تاثیر عمیقی در وجود من گذاشت که فکر می کنم تا آخرین لحظه های عمرم از خاطرم پاک نشود ... ذات مرگ برایم قابل فهم است ... با مرگ هیچ گونه مشکلی ندارم و به قول شاعر بزرگمان : " هرگز از مرگ نهراسیدم ..." اما مرگ پدر برای من تنها مرگ نبود . دروازه ای بود که به سمت دنیایی از دوگانگی ، شک ، تردید ، تضاد ، ترس و عذاب گشوده می شد ... احساس غریبی دارم که از لحظه لحظه های زندگی ، چه قبل از مرگ  پدرم و چه بعد از مرگ او نصیبم گشته . بیش از همیشه احساس تنهایی می کنم حال آنکه هیچ وقت پدر این تنهایی را پر نکره بود که مرگش سبب پیدایش آن گردد ...

وقتی روز آخر روی تخت بیمارستان در حال احتضار دیدمش ، به تمام مفاهیمی که روزی با ایمان کامل بر حقانیت آن ها پافشاری می کردم ، شک کردم . جای تک تک سوزن هایی که بهش زدند ، روی دست و روحم می سوزد ...

مرگ پدر ، هراس مرا از آدمیزاد ، افزایش داد . مرگ پدر زندگی را از یک مزغل دیگر بر من نمایان ساخت . جایگاه انسان ها در مقابل دیدگانم تغییر کرد و دانستم که تنها من هستم که خودم را می خواهم و تنها من هستم که می دانم که چه می گویم و تنها من هستم که می دانم که چقدر تنهایم ...

انسان ها جملگی دیگران را برای خودشان می خواهند ... پدر ، فرزند را برای وجود خودش می خواهد . مادر بچه هایش را برای ارضای حفره های خالی روح خود می خواهد . دوستان یکدیگر را برای لحظه ای شادی می خواهند و خواهران ، برادرشان را برای عذاب کشیدن می خواهند . 

من دیگران را نمی خواهم ... من حتی خودم را نمی خواهم ... و از همه چیز دردناک تر این که من دیگر زندگی را نمی خواهم ... حال آن که مرگ را نیز نمی خواهم ... من عشق را می خواهم ؟؟؟!!! نمی دانم ... زندگی سراسر درد است . حداقل برای من ... دلم دیگر بهبود نخواهد یافت ... " نوشدارو ، بعد از مرگ سهراب " را از هر دریچه ای نگاه می کنم خوب است ... چه نوشدارو به کار آید و چه مرگ پیشدستی کند ... اما افسوس که هیچ کدام نمی آیند ...

                                                              همین . . .

                                                              هیچ کس من را نفهمید . . .  

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |
بازی
جمعه سیزدهم دی 1387 ساعت 23:32
 

اول باید بگم که ممنونم از رضا صدیق نازنین که منو به این بازی دعوت کرد . هر چند که متاسفانه به علت غصه ها و مشغولیت های فراوان فکری که این روزها گریبان گیرم شده ، نتوانستم آن طور که باید به دعوتش پاسخ بدم و داستان خوبی بنویسم که حداقل خودم را راضی کند . ماجرا از این قرار است که باید یک داستان مینیمال ۱۰۰ تا ۱۵۰ کلمه ای بنویسیم و بعد پنج نفر دیگر از دوستانمان را به بازی دعوت کنیم...


   هوای اطاق سرد بود . گل های پلاسیده روی میز خاک گرفته ریخته شده بودند . پنجره ی کنار شومینه باز بود و از پشت آن حشرات مرده روی لبه ی شومینه افتاده بودند . صدای تیک تیک ساعت از تمام قسمت های خانه به گوش می رسید . روی پیانوی قدیمی خاک نشسته بود . آنقدر که رنگ آن از فاصله ی دور قابل تشخیص نبود . صدای ساعت شنیده می شد : تیک تیک . . .

بوی سوختگی می آمد . سیگار مرد از روی لبانش به زمین افتاده بود و سوراخ به وجود آمده بر روی فرش زیر مبل ، رفته رفته سیاه تر می شد .

بعد از این که تلفن سه بار زنگ زد ، طنین صدای زنی فضای خانه را پر کرد : " الو ، الو . از دیشب تا حالا خبری ازت نیست ! معلوم هست کجایی ؟! الو . اگه خونه ای گوشیو بردار . . . "

جسد مرد از روی مبل به زمین افتاد و ته سیگار روشن پیراهن او را نیز سوراخ کرد . . .


می خواستم برای این بازی از محمد مقدم ، گورکن دیوانه و امید اریانا دعوت کنم که محمد مقدم را خود رضا صدیق و دو نفر دیگر را محمد مقدم پیش دستی کردند . . .

من هم از :

آیه ی عزیزم ، بها مرشدی نازنین ،لاله حسن پور ، آرمان طیران دوست داشتنی و خواهر گلم آیدا مرادی        

دعوت می کنم . . .

 

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |
چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 16:29
 

در زندگی زخمهایی هست که . . . کار از این حرف ها گذشته . . . در زندگی آنقدر زخم هست که نمی خواهم به کسی بگویم و این زخم ها روح را دیگر نمی خورند بلکه به خود روح تبدیل شدند . . .

روح گرفته طوری به دنیا نگاه می کند که گویی همه چیز را در حصار بسته و کوچکی می بیند . . .


از کجا بگویم ؟ از انسان ؟! از زندگی ؟! از عشق ؟! یا از دوستی ؟؟؟!!!

انسان بودیم و نیستیم و نخواهیم بود . . . همیشه درد را با روی خوش می پذیریم و خوش به حال آنان که صد قدم پایین تر از کشتارگاه ، لب جوی می نشینند  و می گویند : "آب را گل نکنیم . . . " ما همیشه هستیم اما بودمان باید آنطور باشد که دیگران به آن تکیه کنند . . .

ما

فاتحان قلعه های فخر تاریخیم ؟؟؟؟!!!!!!!


دلم گرفته است . . . دل گرفته را چگونه درمان کنم ؟ با گل رضاییه ؟ نه . . . حتی خنده های گاراگین و صمیمیت امیر و سادگی های مروژ هم دردی را دوا نمی کند . . .

از کوی وفا به سنگ دورم کردند                     در خانه ی غم زنده به گورم کردند

بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی                بینی که چه با دل صبورم کردند


و انسان هر روز می میرد . . . من روزی هزار بار می میرم . . . گیرم که هیچ کس نبیند . . . گیرم که مجلس ختمی برای هر بار رحلتم نگیرند ، اما من باز هم می میرم . . .هر روز تنها مردن و زنده شدن و دوباره مردن را چگونه تفسیر خواهیم کرد ؟ آیا هرمونوتیک از عهده ی این زوال پنهانی بر می آید ؟

اما اینک روی سخن مرگ با کس دیگری است . . . کسی از پشت پرده ای در آمد و گفت :"حالم بده . . . " و این پایان عمری کدورت بود . . .

بسیار گل از کف من برده است باد

اما من غمین

گل های یاد کس را پرپر نمی کنم

من مرگ هیچ عزیزی را

باور نمی کنم


بدم می آید . . . حالت تهوع از شنیدن صدای انسان ها به من دست می دهد . . . چشمانم رفته رفته ، آهسته آهسته و به قول دوستان گاماس گاماس بالا می رود و در روی سقف شیار تاریک و روشنی را می بینم و در دل روشنایی همه چیز تاریک است و در تاریکی تصویر می بینم . . . تصاویر آرام آرام پر رنگ می شوند . . . رنگ ها در تاریکی روشن می شوند و من تصویر خودم را می بینم . . . تو در کنار من ایستادی و می خندی . . . می خندی و من می ترسم . . . فریاد می کشم . . . تو باز هم می خندی . . . تاب و توانم تمام می شود . . . می خندی . . . پوستم سرخ شده . . . نفسهایم سینه را کوچک کرده اند . . . تو همچنان می خندی . . . فریاد می کشم . . . نعره می زنم . . . عربده های خاموش . . . می خندی . . . فریاد می کشم . . . درد دارم . . . از عشق هایت می گویی . . . فریاد می زنم : " دوستت دارم "


امروز به قول هموطنان رشتی " تاسیان " است . . . تاسیان یعنی دلتنگی . . . دلتنگی پس از رفتن کسی . . . تاسیان است و من دلگیرم . . . هوای کافه نادری خفه ام می کند . . . سوت و کور است و کسی نمی خندد . . . کافه بی روح است . . . در سکوت به یاد شعر ابتهاج می افتم که به مرتضی کاخی تقدیم شد . . .

خانه ی خالی تنهایی

مثل آیینه ی بی تصویر

در شب تنگ شکیبایی . . .


و من دوستانم را دوست می دارم . . . آنقدر که جانم به جانشان بسته است . . . در بدترین شرایط بهترین اند . . . دیگر نمی خواهم به غیر از این ها کسی را دوست بدارم . . . همین چند نفر ما را بس . . .

همین یک دانشجو و یک فارق التحصیل و یک کنکوری و یک فیلمساز و یک کتابفروش و یک روزنامه نگار و یک نوازنده برای من کافیست . . . همه چیز تمام می شود . . .دیگر نه کسی می آید ، نه کسی می رود . . . و خیلی هم خول جوریه . . . و من در اینان محو می شوم . . .

 

پا نوشت : شعر ها از : اخوان ثالث ، سیاوش کسرایی ، ه.ا.سایه

                                                                                         ۲۰ آذر ۱۳۸۷ - کافه نادری

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |
چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 23:25
                                                                           به آیه و تمام مهربانی هایش

دیگر تمام شد !

صبح زیر سینه ی آسمان آمد

باران که رسید ،

شب رفت و زمین تکه های بریده ی قلبش را ،

در دست گرفت و خندید .

پرندگان تنها

رقصیدند .

گنجشکان خط خورده ،

چکه های آب را بوییدند و ابرها را نگاه کردند .

 

من می نوشتم

تا صبح در خواب نوشته بودم

و روز را برای بارش حجمت خالی گذاشته بودم .

 

ماه که غروب کرد

با صدای ناله های ساعت از خواب پریدم .

شب به پایان می رسید .

آسمان آغاز می شد .

و خورشید از پشت کوه می آمد

برای امروز

و یا برای روزهای نیامده شاید ...

                                                                                               شیراز - آبان ۸۷

 

نوشته شده توسط امیرحسین دانشور | موضوع: | لينک ثابت |